ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

مقدمه 63

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

قصيده در رثاء مرحوم آقاى معلم حبيب‌آبادى از اديب توانا آقاى فضل اللّه اعتمادى خوئى نبندد دل به دنيا هيچ هشيار * كه با كج‌رو نمىگردد كسى يار بجز دادار عالم ، اين كهن دير * نگرديده سراى هيچ ديار اگر نوشى دهد با آن بود نيش * اگر رويد گلى با آن دهد خار جهان باشد كله بردار رندى * كه بىسر كرده بس ديهيم و دستار گهى اندر قفس مانند مرغى * نمود اين دهر ، سنجر را گرفتار گهى اندر دل زندان ، چو عاصى * فكند اين دار دون ، مسعود را خوار نظر با ديده دل كن كه بينى * به زير پا هزاران ماه رخسار نگويم انزوا كن شيوه خود * بكنجى دست روى دست بگذار در اين دوران ، كه دوران ترقيست * بشر پا مىنهد بر روى اقمار به افلاك از پى كشف حقايق * بشر همچون كواكب گشته سيار نه فكر زندگى باش و نه مكنت * رها كن فن و شغل و حرفه و كار ولى گويم چو عمر ماست فانى * بجور و كين كسى از خود ميازار مبادا تا كه با دست و زبانت * دلى گردد حزين يا ديده‌اى زار چرا بايد بجاى مهر و اشفاق * محيط زيست گردد جاى پيكار مشو مست مى جام تكبر * كه دارد دردسرها بهر خمار مشو غره بمال و منصب خويش * كه صدها چون تو ديده چرخ دوار مشو غافل ز امر حق كه آخر * ز عمرت درنوردد مرگ طومار اگر از دل كنى رو سوى يزدان * هميشه باشدت يزدان نگهدار